ما خيلي وقت بود كه همديگر رو مي شناختيم ، از دوم دبيرستان يعني حدود 6-7 سال . اخلاقمون به هم مي خورد ، دائم تو سر و كله ي هم مي زديم دانشگاه هم با هم قبول شديم ؛ فلسفه .اون رفت و من نه . اون عشق فلسفه بود و من ديوونه حقوق . ديگه دير به دير همديگه رو ميديديم . گاهي تو مدرسه ، گاهي تو دوره هايي كه بچه ها خونه هاشون مي ذاشتن .اس ام اس ميزديم ، گاهي چت مي كرديم . مثل قديما نبود ديگه ، عوض شده بود . خُب طبيعي هم بود . منم عوض شده بودم . تا اينكه رسيد به دوران انتخابات . اولش با اس ام اس شروع شد و بيشتر شبيه يه شوخي بود ، ولي كم كم جدي شد و كار به  توهين كشيد . من سعي مي كردم كار رو به شوخي بكشونم و هي مي گفتم فلاني كيلو چنده ؟ من براي اينكه فلان كس راي نياره بهش راي دادم و همه شون سر و ته يه كرباسند و … ولي اون ول كن نبود . گاهي حتي به منم كه دوستش بودم فحش مي داد و توهين مي كرد . حرفاش برام قابل هضم نبود انگار تو يه دنياي ديگه زندگي مي كرد . مُخش شستشو داده شده  بود .

تا اينكه اين اواخر كارش به بد و بيراه گفتن به آقا رسيد و هر چي از دهنش در اومد  گفت . منم ديگه قاطي كردم  و يكي من گفتم ؛ يكي اون و… رابطه ما به كل قطع  شد .به همين سادگي .

من شبيه خودمون خيلي ها رو ديدم .