با اينكه شش و نيم از درب منرل بيرون مي روم اما ساعتش هميشه روي پنج و نيم كوك است ، خودم را خوب مي شناسم وگرنه خواب مي مانم . عادت به صبحانه خوردن ندارم مگر كه چه شود ! پس زمان زيادي دارم ؛موبايل بيچاره ،كار هر روزش شده كه تا نزديك 6 «اسنوز» شود تا ناگهان و با عجله از خواب بپرم! از آن به بعدش روي دورِ‌ تُند است تا هشت كه برسم دانشگاه . به در كه ميرسم پشت ساق پاهايم درد دارد.

گاهي از خودم خندم ميگيرد،ولي بيشتر دلم به حال خودم مي سوزد ، من خيلي گناه دارم …